کمدی الاهی
مرد جوان در تاکسی نشست، هد فون را در گوشش گذاشته بود و برای صدمین بار آهنگ مورد علاقه اش را گوش می کرد:
با من از سایه نگو/ خورشید فردا مال ماست
به فردا فکر می کرد، به روزی که شیرین است، به روزی که آرامش دارد، به روزی که دارد برایش زحمت می کشد، به روزی که مثل حالا نیست، حالا سخت است و طاقت فرسا، چیزی در درونش می گوید، تمام می شود، صبر داشته باش، شروع می کند به خودش امیدواری دادن، به سختی ها روزی می خندیم، می خندد، لبخند را هر جا به کار نمی برد، انگار لبخند هدر می رود، حیف لبخندی که هدر برود.
مردی دیگر در همان تاکسی است، می خواهد به مقصد برسد، هر چه زودتر، اما راننده ها وقتی تند می روند که خودشان کار داشته باشند و گرنه این روزها جریمه ها سر سامان آور است، قرار مهم کاری با یک شرکت جدید، اگر برسد البته.... اخم اولین و آخرین سلاح است، همین طور لبخند .... او اما اخم را انتخاب کرده، چرا؟ چون تحت فشار است، چون به جای یک سرویس راحت و سریع شرکت معظمش او را با تاکسی این ور و آن ور می برد، آمده کنار خیابان و آنقدر مانده که علف زیر پایش سبز شده، این راننده ی آرام هم معلوم نیست کی می خواهد برسد.
راننده تاکسی اما دارد به کفتر هایش فکر می کند، برای هر کفتر نامی گذاشته، پیش او همه شناسنامه دارند، همه اسم دارند، پدرشان و مادرشان معلوم و مشخص است ،این پدر آن کوچک تر است، آن برادر این کفتر است، آن را می بینی نامش ایمیلی است، این توضیحات همیشه نصیب میهمانان از راه دور خانوادگی می شود، آنها که سال تا سال هم نمی آیند و آن وقتی هم که می آیند، حداقل ده بار باید در مورد این موجودات زیبای بالای پشت بام اطلاعات دست اول دریافت کنند.
زندگی همین لحظاتی است که می گذرانیم.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))