طبقه بندی: محرمانه
طی بیست و چهار ساعت گذشته، زندگیم از این رو به آن رو شده، من در راهی قدم نهاده ام که فکر می کنم درست است، قدمی که مسیر زندگیم را تغییر داد، تولدی دوباره، نقطه ی عطفی شبیه اتفاقی که به رشت آمده بودم افتاده است، می دانم چه کار کرده ام و چرا کرده ام، می دانم انتخابم چیست و به کجا می خواهم بیانجامد.
این روزها از آن روزهایی است که هر انسانی روزی تجربه می کند، روزهای از جنس درد و گریه ی نوزاد هنگام تولد، می دانم دارم مبهم حرف می زنم، می دانم دوستانی که در جریان تغییرات من هستند خوب می فهمند که چه می گویم، می دانم اما ... زیاد دوست ندارم در موردش حرف بزنم، نه در اینجا، منتها دوست ندارم کسی بداند کجا هستم و چه کار می کنم، انگار که از دست یک ارتش سری از سوال های جورواجور فرار می کنم، حال نمی کنم کسی بداند.
رئیس سابقم با من تماس گرفت و گفتم که دیگر رشت نیستم، کجایی؟ یک جای دور، آنقدر در نگفتن مقاومت کردم که شک کرد، مثل وقتی که در نگفتن علت رفتن و کجا رفتن و ناگهانی رفتن به مدیر شهر کتاب می خواستم توضیح دهم، یک اتفاقی افتاده (شاید یک اتفاق درونی) که می خواهند (یا می خواهم) نباشم، از این لحظه به بعد نیستم، از این لحظه به بعد در خدمت شما نیستم، نه به خاطر هیچ دلیل افلاطونی و غیر افلاطونی که در ذهن شما می چرخد، سوال ها و جواب هایی که ساده هستند، چرا رفتنم را و چرا ناگهانی رفتنم را توجیه می کند، منتها نمی خواهم به شما بگویم، دلیلش هم به اندازه ی دلیل رفتن ساده بود، کافی است کمی فکر کنی، کافی است تنها کمی فکر کنی.
همین
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))