مثل اینکه با حسین شاد و شنگول سال های گذشته تقاوت داشتم، هم علی و هم احسان این را به من گفتند، رضا هم که اوضاعش بدتر از من بود که بخواهد با هم به چیزی بخندیم، رضا نگفت، چون خودش هم در آن ته ته های وجودش غصه دار بود، امین هم نگفت چون من را در آن ها سال ها از دور دیده بود و همان موقع هم سنگین و رنگین تا می کردم، صادق اما ... تنها کسی که بعد از سال ها دیدن متعجب نشد، واقعا مرد شده بود، می دانی او هم فرق کرده بود، این را خودش هم گفت، دیگر آن آدم سابق توی خوابگاه دانشگاه بوعلی نبود و من هم، برای همین از دیدن هم متعجب نشدیم، شاید.

به همه ی برنامه های ریخته شده ام رسیدم، دو ساعته تمام قرار هایم را ست کردم و به همه هم رسیدم، از خیابان آذربایجان، ساعت یازده شب بگیر تا پردیس سینما ملت ساعت سه بعد از ظهر. منتها ...

تو نیستی

و این شهر چیزی کم دارد