همه بگن سیب
اینجا که هستم، تعداد همکارانم زیاد است، بیست نفری می شویم، بیست نفر زیر یک سقف، بیست فکر مختلف، بیست آدم متفاوت، بیست دنیای متفاوت .... این بیست نفر به گروه های کوچک تری تقسیم می شوند که الزاما کاری نیستند، یک گروه های دوستانه در درون سیستم خشک کاری، این گروه های دوستانه، با هم کار می کنند و با هم حرف می زنند و با هم ناهار می خورند و...
من هم برای خودم گروهی دارم، که با آنها گپ می زنم، با آنها کار می کنم، با آنها غذا می خورم و ...
من تنها گروه یک نفره ی اینجا هستم، از این موضوع هم اصلا شاکی نیستم، شاید آنها فکر کنند که من چقدر تنها هستم، خودم با خودم راحتم راستش، خودم با خودم درگیر نیستم، لااقل خودم، خودم را درک می کنم و ... شما هم ... با بودن تو من تنها نیستم، تویی که تا داخل سرویس محل کارم هم با من هستی، تو جزو تیمی هستی که کسی نمی بیند، جزو تیمی که من می دانم و تو.
خانواده ی دوهزار و چهارصدی من، امروز با من است، وقتی صبح از خانه بیرون زدم و دیدم که زمین خیس است از گریه دیشب فرشته ها و همین خیس بودن زمین من را یاد باران انداخت، چقدر نق می زدم از بودن و نبودنش، زمانی البته، زمانی که گذشته است، سرد و سر در گریبان خودم را رسانده بودم به ایستگاه با تمام خانواده ام، با آن همه آدم تنها یک صندلی را اشغال کردم، با آن همه آدم غذا خوردم و گپ زدم و کار کردم و تیم من یعنی همین آدم ها، آدم های کنار من، تیم من یعنی تو، یعنی ما، حالا همه بگن سیب.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))