با کائنات هماهنگ باش پسر
مثل هر روز صبح (البته طی سه هفته ی اخیر) شال و کلاه می کنم و از خانه بیرون می زنم، این موقع صبح (یعنی ساعت شش و نیم) از ساعت 10 شب شلوغ تر است، باور نمی کنید؟ آرام و مطمئن قدم بر می دارم (این از آن دیالوگ های فوق کلیشه ایست ها) مثل روز های اول برای رسیدن به موقع به سرویس، دویدنی در کار نیست، قدم می زنم و البته در آرامشم، نمی دانم چرا، ولی احساس آرامش عمیقی می کنم، یک حس خوب، مثل وقتی که در یک غار آبی هستید و سکوت همه جا حکم فرماست، به آب نگاه می کنید و کوچکترین لرزش های موجی آب را می بینید، می دانی در مورد چه آرامشی حرف می زنم؟ حتما درک کرده ای تا حالا، شاید یکبار، فکر کن.
سوار سرویس می شوم، آهنگ پخش شده از باندهای یک مینی بوس قراضه به شدت با فضای قبل از سوار شدن متفاوت است، با کائنات هماهنگ باش پسر، به خودم می گویم و سعی می کنم با یک قر درونی با آهنگ جواتی که می شنوم هماهنگ باشم، با پایم روی کف مینی بوس ظرب می گیرم که ناگهان ... آهنگ عوض می شود، مُد عوض می شود، آهنگ داریوش است، با ریتم ملایم، باز سعی می کنم هماهنگ باشم و لذت ببرم که باز وسط آهنگ، آهنگ بعدی از هنگامه است، تنها صدای زنی که دوست دارم ولی حتی یک دانه آهنگش را ندارم، فرصت مغتنم است که باز... این بار نوحه ی محمود کریمی است، نمی دانم کسی که این سی دی را جمع کرده با تضادهای درونیش چطور کنار آمده، دوباره بعدی، انگار نه انگار بیست جفت گوش خسته دارد همین صدا را همزمان می شنود، آهنگ بعدی، واقعا هدف از زندگی چیست؟ ارزش زندگی... آهنگ بعدی ... گفتم آرام بودم و آرامش داشتم؟ من غلط کردم، من به هفت جد و آبادم لبخند ملیح زدم که آرامش داشتم، ته مینی بوس نشسته ام و بین دو آهنگ تعویضی تنها می گویم: جان جدت سید، بذار یه آهنگ مثل بچه ی آدم گوش کنیم. «مثل بچه ی آدم گوش کنیم»ش رفت زیر یک آهنگ شیش و هشتی و صدای نیناش ناش و من ... احتمالا سید با خودش گفته، این جوان گفت: جان جدت سید، بذار یه آهنگ دیگه ... یا چیزی در این مایه ها، دیدم سنگین ترم که مثل بقیه تنها خیره به بیرون نگاه کنم، حتی اگر پرده ها کشیده باشد.
الان آرامم، تنها مشکل من با این آرامش این است که نمی دانم آرامش قبل از طوفان است، یا بعد از آن.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))