ترس رنجید
امروز پانزدهم خرداد، یک روز تعطیل
بود، یک روزِ تعطیلِ کاری و به قول معروف: حسن به مکتب نمیرفت، وقتی میرفت جمعه
میرفت. حالا این مهم نیست، بیشتر میخواستم در مورد ترس صحبت کنم، چه ربطی داشت؟
نه؟ در همین روزِ تعطیلِ کاری که از مدیران، خبری نبود، هنگام استراحت، یکی از پرسنل
غولتشن همچین زیر یک خم ما را گرفت و کله پایمان کرد که تا به خودمان بیائیم، دو
تا فیتیله پیچِ مَشت زده بود و من حیرانِ چرخ و فلک شدن ساختمان شرکت.
ترس من از درگیری با رستم دستانِ شرکت، همیشه رفتارم را محتاط میکرد، اما امروز که روی شانههایش دست انداخته بودم و خیمه زده بودیم، فهمیدم که پهلوانِ ما همچنان ترسناک نیست، همچنان پهلوان نیست. اینجا بود که ترس ریخت و یا به قول تات زبانان، ترس رنجید.
بزرگی گفت است:
از هر چه میترسید، با آن روبرو شوید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۵ ساعت 23:56 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))