یک زمانی بود، من در شهر کتاب بودم، هی کتاب هی کتاب هی کتاب، آدم وقتی در نعمت است زیاد قدرش را نمی داند، همین که از دست داد، دوهزاریش می افتد که ای دل غافل، چه بوده و چه هست.

این روزها وقتی بیدار می شوم، می دوم پی زندگی، لباس کارم را بر می دارم، آب معدنی را کنار لباس و در کیسه به زور می چپانم و راه می افتم، حواسم هست که همیشه وقتی ساعت به بیستمین دقیقه رسید من بیرون بزنم تا در سی امین دقیقه دقیق روبروی ایستگاه باشم، هر چند یکی دو دقیقه این ور تر ممکن است کار را مشکل کند و با دویدن دنبال سرویس هم درست نشود، سوار هم که می شوم به خودت عادت داده ام به کسی سلام نکنم، در این حد هم نمی خواهم به بعضی ها رو بدهم، فکر کن!

می نشسنم و به بیرون خیره  می شوم، به شور آباد، به جنگلی که هنوز نروئیده، به ساختمان هایی که هنوز ساخته نشده و به مردمی که هنوز به دنیا نیامده اند، به همه نگاه می کنم تا برسم به کار، کار و کار و کار ... صبح از هفت تا سه بعد از ظهر و امروز از سه تا یازده شب و از هفته ی آینده کار می شود با اعمال شاقه، نزدیک عید و تقاضا زیاد و دوازده ساعت کار.

همه ی این ها یک طرف، رسیدن به آخر هفته ها یک طرف، هی روزها را می شمارم تا برسد به این جمعه های تعطیل، جمعه هایی که شیفت ها عوض می شود و من شنبه را مرخصی می گیرم و با تمام وجود می دوم، می دوم دنبال دلیل زندگی.حتی صبر نخواهم کرد که صبح شود، همین امشب می زنم به قلب تاریک جاده تا فردا در سحر خورشید را ملاقات کنم، اینبار در رشت.