نشسته بودم در کنار همسر گرامی و داشتم تکه ای از مراسم اسکار را نگاه می کردم، تکه ای که به من و ما مربوط می شود، شاید بشود گفت مربوط ترین مراسم اسکار به ما ایرانی ها. نمی دانم این طور موقع ها چرا یک جوری می شوم، مثل وقتی که قهرمانی در المپیک مدال می آورد بود، آنقدر محیط مردانه نبود! وقتی ساندرا بلاک آخرین گزینه ی اسکار را خواند و بعد نامه ی توی دستش را باز کرد، دل توی دلم نبود، سه کلمه گفت، سه کلمه ای که نزدیک بود مثل همان وقت های المپیک اشک توی چشمم جمع شود و جلوی خودم را گرفتم انگار، سه کلمه ای که مثل گل خدادا عزیزی در ذهنم ماند، من را ببخشید، می دانم این دو با هم فرق دارند منتها من از منظر خودم می گویم، از منظر یک ایرانی که حالا از پشت پرده ی سیاست (اشاره به سخنرانی مراسم اسکار فرهادی) می خواهد حرف بزند. تنها همین، خدا را شکر کسی کنارم بود که هی حرف بزنم و هی حرف بزنم واو هم تماماً گوش کند و ...