دلم می خواست یک جایی بود و یک بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن و از هم اطلاع پیدا کردن، اطالع از اینکه کسی ازدواج کرده، کسی از ایران رفته، کسی به ایران برگشته، کسی بچه دار شده، کسی کمک می خواهد، کسی ... هر چی، می خواستم از حال و روز هم مطلع باشیم، می خواستم فناوری در اختیارمان باشد، می خواستم آن دوستی صادقانه ادامه پیدا کند، می خواستم ... خودتان هم می دانید چه می خواستم، یک زمانی که علی مدیریت را بر عهده گرفت، فوق العاده کار کرد، می دانستیم یک نفر مدیر است و می دانستیم دارد کارهایی می کند و اتفاق افتاد، اعضای وبلونه بیشتر شدند و مطالب متنوع تر و خبرها بیشتر، بعد علی ناگهان رفت، رفت تا به ما بگوید (شاید البته) کم کاری کرده ایم، با ذوق کاری کرد و ما ... و من ... از آن به بعد وبلونه باقی ماند، کی فکر می کرد که روزی مثلاً جناب مستطاب حسینی در آن مطلب بنویسد؟ یا دوستان دیگر.

وبلونه را هنوز دوست دارم، هنوز هر کاری بکنیم و هر گشتی در اینترنت بزنیم، باز خانه ی اصلی ما وبلونه است، همیشه نیم نگاهی به آن داریم، من هم می خواستم مثل علی ترک کنم، بروم، اما کجا و چرا؟ از دست خودم طغیان می کردم و اول از همه هم به خودم ضربه می زدم، گرفتاری هایم زیاد شده، خودم هم می دانم بهانه ی بدی است، سرباز بودم و وبلونه را آب دیت می کردم، غمگین بودم و وبلونه ... چه می گویم؟ نمی دانم، تنها به این فکر می کردم که می خواهم باز ببینم که وبلونه دارد نفس می کشد و ما دور آن هستیم، خانواده ی وبلونه ای ما خوب است، من همه ی اعضایش را دوست دارم، گردهمایی های بی برنامه و وقت و بی وقتش را دوست دارم و من همه ی دوستانم را دوست دارم.