خیلی وقت هست که مطلب باب میلم را ننوشته ام و نمی دانم چرا؟ خیلی وقت هست که امور یکی در میان از دستم در می رود و می دانم چرا! منتها از این بابت ها ناراحت نیستم، من تلاش خودم را می کنم، حالا هر کاری که می خواهد باشد، آب دیت یک وبلاگ یا .. هرچی.

ما ایرانی ها ذاتاً تنبل هستیم، این را در جای جای زندگی خودمان (به معنای عام عرض می کنم ها) می توانیم ببنیم و مخصوصا در کار کردن، حالا می گویم: امروز رفتیم سر کار و نشستیم مثل هر روز کار آن روز را انجام بدهیم، همین طور سر به زیر ب کار مشغول بودم که احساس کردم در سالن کسی کار نمی کند، سر بالا کردم و دیدم تمام بچه هایی که سر پا کار می کرده اند نشسته اند، چه شده؟ بغل دستی من انگار دارد در مورد یک رویای شیرین صحبت می کند، چشمانش را بست و نفس عمیق کشید و گفت: نمی دونم چیه که وقتی احساس می کنی کار تعطیل شده، یه حس راحتی و لذتو و ... تمام وجودتو در بر می گیره! –خوب حالا! چی شده؟ -لیبل سیمکارت ها نیست – نیست؟ یعنی چی؟ در همین گیر دار چم و خم پرسش از رفیق در حال راحتیم بودم که سرپرست تلفن را داد دستم و گفت: مهندسه، با تو کار داره، مهندس بود و با من کار داشت، گفت این کار را بکن و آن کار را بکن تا خط نخوابه. کارها را کردیم و لیبل ها درست شد و دوباره کار شروع شد، یک لحظه می خواستم پرینتر را چک کنم و برگشتم سمت پرینتر، که می شد تمام سالن پشتش را دید، تمام نگاه هایی که تنها روی تو بود، تمام دست ها بلند شده برای نتوانستن تو، که لحظه ی فوق العاده حساسی بود، چشم بر گرفتم و گوشی را روی گوشم محکمتر گرفتم و صحبت ها گوش کردم، وقتی صدای پرینتر آمد، که یعنی لیبل داریم و کار شروع می شود، یکی از بین جماعت گفت:درست شد؟-بله، خیالتون راحت، صدا گفت: ای خائن. خیانت؟ به کدام پیمان؟ با خودم گفتم بی خیال بابا، من کاری را کردم که فکر می کردم درست است، حالا تو هم به من بگو ... آن هم از سر تنبلی، ای داد بی داد.

کاش در همه ی کارهایم این طور بودم، می دانی این کاش در مورد همین وبلاگ هم هست؟