آخ این اسکمو می چسبد، اولین بار که خوردم زیاد دور نیست، خیلی حال داد، نمی دانم در مورد کسی که اسکمو ندیده چه بگویم تا دو هزاریش بیفتد که دقیقا این موجود چیست، بستنی ترش، آلوچه ی یخ زده، لواشک یخی یا یک همچین چیزهایی که اساسی در آب و هوای گرم و مرطوب شمال می چسبد.

همیشه نمونه ی دست سازش را می خریدم و می خوردم ولی امروز نمونه ی کارخانه ای ش را هم دیدم که خوشمزه تر هم بود، در کنار همسر عزیزم و در بلوار گیلان قدم  زدیم و اسکمو خوردیم و خاطره ساختیم از این موجود ترش و سرد و دلچسب.

تمام اتفاقات امروزم مربوط به اسکمو خوردن نیست، دارم یک کتاب می خوانم بنام:"هاروارد مک دونالد" از سید مجید حسینی و انتشارات افق که چون تمامش نکردم درباره اش زیاد توضیح نمی دهم و می ماند برای روزی که کامل خواندم و تمامش کردم.

هنوز درگیر همشهری داستان هستم و البته همزمان قیدار رضا امیر خانی را هم می خوانم، تا ببینم کدام را زودتر تمام می کنم تا در موردشان کمی برای شما بنویسم.

و در نهایت امروز یکی از دوستانم برایم پیامک داده با این مضمون:آقا دشمنان بدانند(جواب  5+1) مائیم و نوای بی نوایی  بسم اله اگر حریف مایی.

ما دشمنیم یا دوست که برایمان از این پیامک ها می زنند؟