باز خواب
چند شب پيش خواب ديدم كه كسي يك گلوله به مغزم شليك كرد و من به محض اينكه در خواب مردم، بيدار شدم، پرت شدم توي بيداري، حس بدي بود، مرگ را تجربه كردم، منتها مي دانستم كه اين يك شبيه سازي بي خطر بود، نمي توانم حسم را در آن لحظه بيان كنم، من از خواب نمي پرم، اما اينبار پرتاب شدم، عجيب بود.
فكر كردن به مرگ،زندگي را عوض مي كند.!؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۱ ساعت 20:30 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))