دلم نمی‌خواهد حرفی بزنم که عمل نکنم، همین دلم نخواستن کلی پیش آمده، نمونه‌اش همین وبلاگ، چقدر برنامه برایش داشتم و البته هنوز هم دارم، منتها یک چیزی در درون آدمی هست که نمی‌گذارد کارش را بکند، می‌گویند اسمش تنبلی است ولی خداییش همه‌اش این نیست، گاهی همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا تو کاری را که نیت کرده‌ای انجام ندهی، حالا آنها قوی‌ترند یا اراده‌ی تو، خدا می داند.

فردا روز آزاد سازی خرمشهر است، سی سال گذشت، همیشه در ذهن من، سی سال پیش، یعنی سال 61، سال پر اتفاقی بوده است، همین طور سال 67، از لحاظ سیاسی عرض می‌کنم‌ها،حالا سی سال از آن همه اتفاق می‌گذرد، کسی آمد سنگی انداخت، هزاران نفر کشته شدند و میلیون‌ها نفر آواره شدند تا روزی که خدا شهر را آزاد کرد، شهری که زمانی خرم بود و تا ابد تاریخ خونین خواهد ماند، به احترام تمام کسانی که در راه این آب و خاک جان دادند نه تنها کلاه از سر باید برداشت و سکوت کرد، که بیشتر از آن باید فکر کرد، بیشتر احساس مسئولیت کرد و بیشتر تلاش کرد.

+امروز تولد یکی از خوانندگان خوب وبلاگم است، تولد ثمین، ثمین جان ... مبارک.