شیرین صد سال را داشت، همچین خواباند زیر گوش دخترک که برق از چشم همه پرید، بی پدر مادر این چه وضع لباس پوشیدنه?! بیچاره دخترک، خودش بیشتر از همه شوکه شده بود، زبانش بندآمده بود،کمی تته پته کرد و دور برش را نگاه کرد، وقتی دید کسی نه جلو می‌آید و نه حتی از دور حرکتی و حرفی به میان نمی‌آید، زیر لب لابدی گفت و دستش را روی صورتش گذاشت و به راه‌ش ادامه داد، پیرمرد به هم پیاله‌هایش که دم مغازه ایستاده بودند، نگاه‌ی کرد و گفت: به این می‌گن امربهمعروف، تا عمر داره یادش می‌مونه!

دخترک روسریش را درست کرد و زیر لب با پدرش زمزه کرد: بابا، شهید شدی ولی ... برای چی؟