آرامم، یعنی سعی می کنم آرام باشم، سعی می کنم نشنوم و نبینم، سعی می کنم ولی این مردم نازنین دیگر روی اعصاب هستند، منتها من کم نمی آورم و حالا حالاها جا نخواهم زد، تحمل کن، با خودم حرف می زنم که کنارم می ایستد و می گوید: آقای قربانی اشتباه کردی رفتی فیزیک خوندی! اگر نویسنده می شدی از اینجا یک کتاب درست و حسابی در می اومد برای نوشتن. به نوشتن فکر می کنم و به کتاب و از همه مهمتر به محتویات آن. یادم هست چند روز پیش که داشتیم می رفتیم سر کار سعی کردم دیالوگ های رد و بدل شده را حفظ کنم و یک چیز بدرد بخور از تویش بیرون بکشم برای وبلاگ. عدل همان روز تصمیم ما اینها شروع کردند به چرت و پرت گفتن و راستش را بخواهید شرم داشتم از شنیدم چه برسد به اینکه بشنوم و حفظ کنم و خودم هم بنویسم، دوباره به نویسندگی و کتاب و اتفاقات مینی بوس فکر کردم و باور کنید اگر یک نویسنده امریکایی دریده هم بود نمی توانست عینا منتقل کننده ی بیانات دوستان باشد، وقیح چیزی آن ور ترند، خدا، آخه خدا؟؟؟چرا؟؟؟ اینکه این نیز بگذرد شکی نیست، این که ما هم از پسش بر بیاییم هم شرط است.

می ترسم به خوب و بد این مردم حساسیت پیدا کنم، همه جا خوب و بد دارد، اما اینقدر بدهایش دور من افتاده که ...

دارم غر می زنم؟! کارم را می کنم و آهسته آهسته با محیط یکی می شوم، چه بخواهم و چه نخواهم، این ویژگی انسان است که خودش را وفق می دهد، با محیط حدید و شرایط جدید.

یکی دیگر از نازنینی این مردم را تعریف کنم تا روحیه محیط کمی عوض شود:

سوار مینی بوس بودم که با لباس سیاه آمد بالا، راننده گفت باباتو خاک کردین؟ مرد گفت: بله راننده هم گفت: به سلامتی!!!