روز ها و شب های پر کاری را سپری می کنم، زمان را دارم از دست می دهم و اعصابم راه و بی راه خورد می شود، به دور و برم نگاه می کنم، چیز دندان گیری نیست، نه برای نوشتن و نه برای به خاطر سپردن، خیلی غم انگیز است که لحظاتی که باید ثبت کنی کم بشود و یا روزی اصلا نباشد، آنوقت زندگی دیگر بی سه نقطه هایش می شود، سه نقطه هایی مثل اهمیت، فایده، هیجان و... زندگی. روزی دوستی برایم تعریف قشنگی از زندگی ارائه داد: درخت را دیده ای؟ می دانی چرا موجود زنده محسوب می شود؟ چون در وجودش چیزی دارد بنام رشد و اگر این اتفاق نیوفتد می شود، چوب ، سنگ ، بی جان و مرده، گاهی من هم به خودم و زندگی خودم همین طور نگاه می کنم و گاهی به لحظه لحظه ای که از سر می گذرانم هم چنین می نگرم، هر لحظه این سوال هست؟ دارم رشد می کنم؟زنده ام یا نه .... تلاشم برای وبلاگ هم شاید همین تلاش برای ثبت کردن و مهم بودن لحظه های من است و شاید تلاشی برای زنده ماندن، دست و پا زدن در دریای دنیا برای زنده ماندن و چنگ زدن به هر چیزی برای بالای آب ماندن از جمله نوشتن، حرف زدن و ارتباط.

بعد از این حرف ها به دید آدم ها بستگی دارد که چطور لحظات عظیم و گاهی معمولی داشته باشیم، گاهی چیبس خوردن یک پسر بچه ی دماغو توی ایستگاه اتوبوس برای کسی که کنار مادرش نشسته می شود یک اتفاق مهیب و گاهی .... می خواهم بگویم به دید بستگی دارد، یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، وقتی که همه دارند کار خودشان را می کنند و صدایی جز ماشین ها در فضا نیست، یک لحظه به خود آمدن و مرور خاطرات و یا حتی همان نگاه اجمالی به تمام آدم هایی که تازه شناخته ای، آدم هایی که تا یک ماه پیش از وجودشان اطلاع نداشتی، آدم هایی که ... بله یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، می شود اتفاق قابل ثبت، می شود مهم، می شود باعث رشد، می شود زندگی.

 

پی نوشت:

این روزها در مورد زندگی زیاد حرف می زنم، نه؟ نمیدانم دقیقا برای چیست، هر چه که هست ما انسان ها زیاد به مرور بعضی چیزها نیاز داریم، از جمله یادآوری اهمیت زندگی.نه؟