زندگی لامصب همه اش مبارزه است، نمی دانم دیگران هم همین قدر مبارزه می کنند یا نه، از قیافه شان که به نظر نمی رسد، وقتی می خندند و یا در مورد موضوعی حرف می زنند که دغدغه ی صدم به بعد تو هم نیست، می مانی، می مانی که یا او چقدر جلو است و یا تو ...

دیشب به یک طرح فکر می کردم، بگذار بخشی از طرح را برایت بنویسم :

دانه ای در دلم می کارم و متظر می مانم تا رشد کند، به او آب می دهم تا رشد کند، آرام آرام سر بر می آورد و بزرگ می شود، رشد می کند و جوانه می زند، باز مراقبت از او بیشتر می شود، مراقبت در برابر باد، در برابر خورشید سوزان، در برابر ... بزرگ می شود و در دلم ریشه می کند، ریشه تا اعماق ادامه دارد.

حالا درختی در دل دارم، با میوه هایی از درد، ریشه هایی از عذاب، شاخه هایی از رنج و برگ هایی که همیشه سبزند، برگ هایی به اسم زخم زبان.

می گویند این درخت تو را قوی تر می کند، اما من احساس ضعف دارم.