وقتی شنیدم، دلم خنک شد، از ته دلم خنک شدم، می دانی چقدر حس خوبی است، از اماکن آمده اند شهر کتاب و تمام کره های جفرافیایی را که به جای خلیج فارس از اسم دیگری استفاده کرده بود را با خود برده اند. باید اعتراف کنم و این اعتراف را بلند اعلام کنم که دلم خنک شد، چقدر حرص خوردیم که آخر این چند تا کره ی جغرافیایی چند می ارزد که می آوری می فروشی، هر بار هم که با مدیریت مجموعه فرهنگی هم کلام شدم از این که از جانب نهادی، موسسه ای، دولتی، چیزی حمایت نمی شوند نالیده اند، زبان تا بخواهی دراز، همیشه طلب کار، همه بده کار و آقایان در رنج به سامان رساندن فرهنگ این مرز و بوم، بله، دلم خنک شد. روزهای اول که فهمیده بودم، یک کره مانده بود از تمام آنچه فروخته بودیم، مسئول بخش تحریر جرین را گفت، مای ساده هم فکر کردیم، که خون بعضی ها به جوش آمده، رگ گردنی شده اند و از فروشگاه شان جمع کرده اند که بعداً فهمیدم زهی خیال باطل، آن کره خراب بوده و در سفارش جدید انواع سایزها را ارائه می دهیم، دلم خنک شد.