کار زودتر از همیشه تمام شده است، نشسته ام منتظر تا اتفاقی بیوفتد، نشسته ام تا چیزی که می خواهد خودش را نشانم دهد، نشسته ام تا خدا برایم معجزه بفرستد، نشسته ام تا در ذره ذره ی خیالم غرق شوم، نشسته ام تا خودم در خودم درد دل کنم، نشسته ام و دارم کلمات را در ذهنم جابجا می کنم، جابجا می کنم تا عاقل شوند، نشسته ام و منتظرم، منتظر تا ... هیچ اتفاقی نمی افتد، هیچی، دو ساعت نشستن چه فایده ای داشت؟ صدا می کنند که برویم، برویم خانه، برویم، پاشو، بلند می شوم و بی انتظار از پله ها پایین می روم، بی هوا از در بیرون می زنم و اتفاق می افتد، چیزی خودش را نشان می دهد، معجزه روی می دهد، انتظار به پایان می رسد، دارد برف  می بارد.

از سرویس پیاده می شوم، هدفون در گوش، تصویر و اهنگ هماهنگ هستند، شهر خلوت است و در خیابان ماشین نیست، برف های درشت روی من می نشینند و سیاهی های من سپید می شود مثل برف، تخته سیاه ذهنم را در برف پهن می کنم تا پاک شود کلماتی که شنیدنی نیستند و تا خانه سفید شده ام و ذهنم وایت برد در دست برایم از روزهای برفی گذشته می گوید، گذشته ... آهنگ تمام شده دوباره پخشش می کنم:

ساعتارو به عقب برگردون

اگه فرصتی هنوزم مونده

بگو تو گذشته چی می بینی

که از آینده تو رو ترسونده

ساعتارو به عقب برگردون

اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری

یه جهان تازه رو من وا کن

من هنوز زخمی خاطره ام

جز تو هیچ کس رو دلم مرحم نیست

اسمتو صدا زدم وقتی که

حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدیمی این روزا

که نجاتم بدی از این زندون

تو فقط اگه بخوای می تونی

ساعتارو به عقب برگردون