دیگر دارم کم می آورم، خوابم می آید بدجور، این وقت خواب ما بهم ریخته ناجور، من می خواهم خواب...

امروز مثل چند روز گذشته، روزم از ساعت چهار صبح شروع شده است، رئیس و روسا نبودند و من یک ساعتی توانستم بخوابم، آه، خدایا.

یادداشت روز سه شنبه پانزدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

دقیقاً دو سال پیش وقتی که سرباز بودم، دفترچه ی خاطرات آن سال را بر می دارم و در زمان سفر می کنم، تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم به دوستان دوران خدمت، صدایشان بعد از دو سال تغییری نکرده، همان است، یادم هست که توی پارکینگ قرارگاه یک میز پینگ پونگ پیدا کرده بودیم و هر شب بساط بازی را داخل آشپزخانه علم می کردیم، شرطی هم می زدیم، به دوستان که زنگ زدم علاوه بر پست ها و گشت ها و ... همین میز پینگ و پونگ را هم یادآوری می کردند، همه هم با این دو کلمه شروع می شد: یادت هست.