نیمکت
هسته ها را یکی یکی با سنگ باز می کنم، هسته ی زرد آلو را از بچگی دوست داشتم، این بار اما تلخند، همه، اولی را با اینکه می فهمم تلخ است می خورم، به تلخی زندگی ام فکر می کنم، به تلخی این زندانی که در آن هستم، آسمان این حیاط هر چقدر هم صاف باشد عذاب آور است، باید تا ته بخوری حسین، خودت انتخاب کردی، زندان کافی نیست، شاید این مشقت کوچک انتقام خودم باشد از خودم، هسته ی دوم را می شکنم، باز تلخ است، باز باید تحمل کنم، بایدش را محکم تر می گویم، محکمتر گاز می زنم، نمی خواهم زودتر تمام شود، می خواهم همه ی روغن تلخش را احساس کنم، صبح که از خواب بیدار شدم، اصلاً یادم نبود کجا هستم، منگ بودم انگار، اصلا نمی دانستم کی هستم، توی رخت خواب ماندم و دوروبرم را نگاه کردم، فحش ها و شعر ها و یادگاری های روی سرم و زیر تخت بالایی را دانه دانه خواندم، خط خودم را هم شناختم: اول کلمه بود، حالا سکوت.25/9/90 همین برای من کافی است، تا برگردم به موقعیتم، موقعیتی بنام زندان، به همه گفته ام که کار پیدا کرده ام، کرج، یعنی نمی شد حقیقت را گفت، نمی شد برای کسی توضیح داد، هسته ی سوم از همه تلخ تر بود، به تلخی همین زندان، به تلخی تمام دلیل های کوچک و بزرگی که پای من را اینجا باز کرد، همیشه زرد آلو های خشک شده ی مامان هسته شیرین بودند، این سری نمی دانم چرا اینقدر تلخ شده، دلم برای دست پختش تنگ شده، آه، غذای اینجا بدتر از غذای دانشگاه است، جز دو تا یک ساعت هوا خوری اینجا چیز های خوب دیگری هم دارد، همین اینترنت که برای من نعمت است، اینجا با سواد تر از همه من هستم، باور نمی کردم در این مملکت کسی باشد که هنوز نتواند بنویسد، اما اینجا دیدم، امین را ببینی فکر می کنی حداقل دیپلم دارد، دو کلمه که حرف می زند حدس می زنی خوب سیکل دیگر روی شاخش است ولی اینکه جوانی هم سن و سال من باشد و حتی بلد نباشد اسم خودش را بنویسد خیلی برایم عجیب بود، باز تلخ است، حقیقت امین و هسته را با هم زیر دندان هایم له می کنم، همه فهمیده اند که من لیسانس دارم، برای همین مهندس صدایم میکنند، سربازی هم بودم همین بساط بود، کل پاسگاه تنها افسر وظیفه من بودم، یک جناب سروان کچل، هسته های کچل چندتاست؟ یک دو سه چهار پنج ... نوزده خدای من، نوزده تا مانده تا تنبیه م تمام شود، یکی دیگه، تلخی قبلی هنوز توی دهنم هست، این یکی انگار شیرین است، مزه ی تلخ حس نمی کنم، لابد حالا باید به شرینی فکر کنم، شیرینی زندگی، شیرینی یک رویا که پرورش داده بودم، در قلبم و ... شیرینی که تلخ شد، هسته ی بعدی به قاعده باید تلخ باشد، چون دارم به تلخی فکر می کنم، تلخ است، نمی دانم چرا یاد "پایان یک مرد" افتادم، کتاب فریبا کلهر بود، این آخری ها در شهر کتاب می خواندمش، الان پایان من هست؟ من یک مرد هستم؟ نمی دانم و دوباره مزه .. نمی دانم چرا برای زبانم عادت نمی شود، سعی می کنم بوی کتاب های نو را به خاطر بیاورم، بوی کتاب، به علاوه ی کمی بوی غذا از رستوران همسایه ی نصر و کمی بوی عطر زنانه، همیشه در شهر کتاب مخلوطی از این سه بود، سرم را همیشه توی کتاب های نو فرو می بردم، من را می برد به جایی خاص، جایی شبیه کلاس اول ابتدایی، خط کش چوبی و دفترچه یادداشتی که پایین تمام صفحاتش عکس یک موتورسیکلت مسابقه ای بود، این هسته باید شیرین می شد، این خاطره ها که حداقل شیرین است، تضاد های لعنتی زندگی، از بچگی دوست داشتم دزد باشم، دوست داشتم توی انشایم بنویسم وقتی بزرگ شدم دوست دارم دزد باشم، این موضوع وقتی برایم تضاد شد که روی لباسم با فونت بزرگ و اندازه ی عرض شانه نوشته بود: پلیس.تلخ یا شیرین، هسته را در دستم گرفته ام، بالا و پایین می کنم، رضا شهلی می گوید: نمی خواهی از این ها به ما هم بدهی، تک خور؟ به رضا نگاه می کنم، به دستان لاغرش که دارد به من نزدیک می شود، روزنامه ای که هسته را در آن پیچیده ام از دستم می قاپد و انگار که می خواهد چیزی را کشف کند شروع به وارسی می کند، رضا؟ صدایش می کنم و او هم نگاهم می کند، کلمه رضا در ذهنم گیر کرده، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا ... انگار دارم فیلم می بینم، کات می شوم به تابستان، توی ترمینال مشهد، از پشت شیشه ها نگاه می کنم و حرم را انتهای یک خیابان می بینم، رضا را با هسته های تلخ رها می کنم و به رضای دیگری فکر می کنم، دیگر دهانم تلخ نیست، زندگی تلخ نیست ... فقط دلم تنگ است، دلم تنگ همان نیم کتی است که توی ترمینال مشهد رویش نشسته بودم و دل نگران رشت، زیر لب زمزمه می کردم: یا غریب الغربا.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))