و دکتر خندید
امروز بعد از مدتها رفتم دکتر، البته خدا را شکر و صد هزار مرتبه شکر منتها همین کماش هم نصیب گرگ بیابان نشود، آقای دکتر مهربان بعد از معاینه رو به من گفت: با آمپول موافقی، سرم را تکان دادم که یعنی بله، در دلم هم گفتم موافق نباشم چه کنم؟ خیلی هم به آقای دکتر حسودی کردم، وقتی که یکی از بیمارانش که پیرزنی بود، با ویلچیر آمد دم در اتاق و گفت تا روزی که زنده است برای دکتر دعا خواهد کرد، همین را به دکتر گفتم و او خندید.

بچههای توی مطب، خواهر و برادرن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۵ ساعت 21:46 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))