نمی دانم
دستانم را میشورم و خودم را در آینه نگاه میکنم، خودم را با تمام نقش و نگاری که روی صورتم هست، نقشهایی که خالقش آرام آرام آنها را تغییر میدهد، با پُر رنگ شدن خطهای صورتم، چیزهایی در ذهنم کمرنگ میشود، مثل خاطرات، مثل اسمها، مثل چهرهها ... مثل ... همین اتفاقاتی که همین امروز و دیروز و ... همین حوالی خلاصه، افتاده است، دستهای شسته را که میخواهم پاک کنم، چشمم به حوله میافتد، چشمم به حوله میافتد یک اتفاق ساده در روز است، یک اتفاق بیاهمیت که ناگهان برای من مهم شده، با خودم فکر میکنم، کی آخرین بار در این موقعیت بودم، موقعیتی در خانهی خودم که دستان شستهام را بخواهم خشک کنم؟ فکر میکنم و فکر میکنم. یادم نمیآید، انگار زمانی طولانی گذشته است، باز فکر میکنم که الان کی است و من از کی در خانه نبودهام، شب است؟ نمیدانم، دیر وقت است؟ نمیدانم، تازه از سر کار آمدهام؟ نمیدانم. خودم را بازجویی میکنم و سوالات متفاوت از خودم میپرسم ولی جواب همهی سوالات یکی است و آن «نمیدانم» است. من را چه شده؟ نمیدانم. دستم را خشک میکنم و دوباره به خانه فکر میکنم و آخرین باری که اینجا بودهام ولی ... اینجا که خانهی من نیست! اینجا کجاست؟ من کجا هستم؟ ... نمیدانم.
میبینی عزیزم وقتی تو نیستی، نه مکان مفهوم دارد و نه زمان، فقط نبودنت هست و گیجی من.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))