گل‌برگ‌های قرمز رنگ روی زمین ریخته بود، گل‌برگ‌هایی که من را متوجه تمام گل‌های قرمز رنگ روی نرده‌های شرکت کرد، چقدر قشنگ بودند، چقدر حیف بود، اگر نمی‌رفتم پیش کسی که گل‌ها را کاشته بود، بزرگ کرده بود، رسیدگی کرده بود، برای‌شان پدری کرده بود و نگفته بودم که چند شاخه از این گل‌ها را می‌خواهم، گفت: باشه.

چیدم و بدوبدو آمدم خانه، در گلدان آب ریختم و گل‌ها را توی گلدان گذاشتم، تا وقتی همسرم به خانه برمی‌گردد، وقتی به آن نگاه کرد بگویم: روزت مبارک.

*خسیس نیستم عزیزم، در کل این شهر یک گلفروشی نیست، خودت که می‌دانی.