هر چقدر سعی می‌کنم، سریع باشم، نمی‌شود، اصلاً معضلی شده است برای من.

دو سه سال پیش، یکی از شبکه‌های تلوزیونی یک مستند پخش می‌کرد، به نام: ثروتمندان، مستندی بود درباره‌ی شیوه‌ی زندگی انسان‌هایی که بسیار ثروتمند بودند و وارد زندگی شخصی آن‌ها می‌شدند و با ایشان صحبت می‌کردند. به نظر من آن مستندها هر کدام کلاس درس بود، برای کسانی که همواره به موفقیت در زندگی می‌اندیشند، واقعاً آموزش بود، هر چند که تمام این مستند‌ها برای هم‌خانه‌ی من در آن روزها، چیزی جز اعصاب خوردی نداشت و فیضی هم از موضوع نمی‌برد.

چه ربطی به سرعت من داشت؟

یکی از این ثروتمندان در مورد راز موفقیت‌ش گفته بود که زیاد به موضوعی که باید انجام دهد فکر نمی‌کند، تنها وقتی مطمئن می‌شد که باید کاری را انجام دهد، سریع انجام می‌داد. کاری که من نمی‌توانم انجام بدهم.

سرعت دغدغه‌ی کنونی من.

روزی دو ارباب با هم در مورد غلامان‌شان کَل انداخته بودند و داستانی بود: اولی به دومی گفت: ببین! غلامش را صدا زد و گفت برود از بازار فلان چیز را بخرد، غلام دوید، اربابش رو به دیگری گفت: الان دارد کفشش را می‌پوشد، الان رسید سر کوچه، الان سر مغازه است، الان خرید، الان برگشت، الان دوباره سر کوچه، الان صدای دَر می‌آید. صدای دَر آمد، پشت در غلام بود، ان دیگری هم که نمی‌خواست کم بیاورد، غلامش را صدا کرد و گفت برود از بازار بهمان چیز را بگیرد و به رسم دوستش گفت: الان دارد کفشش را می‌پوشد، الان سر بازار است، الان مغازه است، الان خرید، الان دوباره سز بازار است، الان رسید پشت در ، گوش کن، الان در می‌زند.

صدایی نیامد، ارباب دوم ضایع شد، صدای غلام دوم آمد: اوستا، بند کفشمو بستم، گفتی چی بگیرم؟

حکایت من هم همین است، هنوز بند کفشم را نبسته‌ام، رفت و برگشت و خرید پیش‌کش.