الفاتحه
احساس مستی میکنم، نه از آن مستیهای خوب، از آن خراب مستها، از آنهایی که تنهایی مست میکنند و به خیابانی خلوت میروند و به خودشان ناسزا میگویند، از آن مستها.
احساس مرگ میکنم، نه از آن مرگهای خوب و به درد بخور و با شکوه، از آن مرگهایی که ناماش نفله شدن است، از آنهایی که طرف دارد میرود سر کار، پایاش گیر میکند به جدول و میافتد روی زمین و سرش میخورد به گوشهای چیزی و تمام. از آنهایی بیمار در بیمارستان و تحت مراقبت شدید است و قلباش میزند، همهی علائم حیات را دارد، ولی پرستاری بیحواس پایاش را گذاشته روی لولهی اکسیژن و در تمام طول مدت احیا هم پایاش روی آن میماند، آنقدر تا آن دستگاهی که بوق بوق میکند و میگوید این بیچاره زنده است، یک بوق طولانی و ممتد میزند و خلاص و الفاتحه.
احساس پایان دارم، پایان یک مرد، پایان یک بیعرضه، پایان یک ترس، پایان یک ... پایان همین وبلاگ، الان از همین وبلاگ و نوشتن هم ناامید شدهام، فرشتهی روی شانهی چپ هر روز و هر روز نق میزد: که چی؟ این همه نوشتن و خوانده نشدن و دردسر و ... که چی؟ خودت هم تنبلی، هم گاهی حرف برای گفتن نداری، گاهی حرف داری برای گفتن اما نباید بگویی، گاهی ... که چی خلاصه؟ حالا وقتی است که باید تمکین کرد، حالا وقتی است که باید کوتاه آمد، حالا وقتی است که باید زمین خورد، حالا وقتی است که باید به احساسهای منفی درونی پاسخ مثبت گفت، به احساس مستی، مرگ و پایان.
* این مطلب کاملاً شخصی است و هیچ ربطی به انتخابات و رد صلاحیت کاندیداها و ... ندارد. با تشکر.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))