آروزهای عیب
دلم میخواست طنزپردازی قهار باشم که در همهی دورانها و زمانهها من را
بشناسند، کسی که ناماش تا قرنها بماند. چرا این طور من را نگاه میکنی؟ من آخرین
آرزوهای دوران شیرین جوانیام را از ذهن میگذرانم، آدم که نمیکشم! چه میگفتم؟
میگفتم که میخواهم نامی از من بماند آنقدر که مثلاً هزار سال بعد آسانترین سوال
تمام مقاطع تحصیلی این باشد که طناز پُر آوازهای که هزار سال پیش در کهکشان راه
شیری میزیسته است (لابد آن موقع فناوری بشر به قد زندگی در کهکشانهای دیگر خواهد
رسید) چه کسی بوده و تخلصاش چه بوده است؟ چه حالی میداد، نه؟
اما واحسرتا، از این آرزو، چرا؟ نویسنده هر چه که باشد باید در مورد چیزهایی سخن براند که در اطرافاش در جریان است، چه چیزی در اطراف ما اتفاق میافتد؟ هم شما و هم بندهی حقیر در حال حاضر اصلیترین دغدغههای عمرمان، موضوعات مثل : هدفمندی یارانهها، مذاکره با 5 + 1 یا انرژی هستهای حق مسلم ماست و ...
اصلاً این جریانهای دوروبر ما قابل شوخی کردن و طنازی هستند؟ عمراً، این مسائل آنقدر جدی و خشن هستند که نه میتوانیم و نه میشود در موردشان طنازی کرد. من هم آخر جوانی چه آرزوهایی دارم ها؟!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۱ ساعت 9:43 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))