همين اول بسم اله از همه‌ي خواننده‌هاي خوب وبلاگ ۲۴۰۰ بابت بي نظمي هاي اين چند روزه عذر خواهي مي كنم، ببخشيد.

دوم اينكه اوضاع روحي و رواني مناسبي ندارم، به اين خاطر كه آخر هفته ي فوق العاده اي را پشت سر گذاشته ام و حالا در غم دوري از آن اتفاق مي سوزم، حتما شما هم تجربه كرده ايد، براي من دارد بيش از حد پيش مي آيد.(اتفاقات خوب كه حرف است،‌اصل موضوع دل تنگي دليل اين اتفاقت است).

واقعا احساس نا اميدي مي كردم، انگار سرنگ تلخ حال بد را به من زده باشند، حالم بد شد، چه كار بايد مي كردم؟ فبلم رنگو را گذاشتم، آن بخشي را گذاشتم كه رنگو با روح غرب ملاقات مي كند، تنها يك بار ديگر آنرا ديدم، اميد شايد بر نگشت،‌اما روح سرزمين غرب را دوست دارم، به حركت وادارت مي كند: هيچ كس نمي تونه از داستان خودش بكشه كنار.

سوم هم ارتباط من با نويسنده هايي است كه روايت هاي داستاني آنها را در همشهري داستان خوانده ام، اول كه تجربه ي كتابفروشي جرج اورول بود،‌كه خيلي جاهايش را با جرج بزرگ همزاد پنداري كردم و دومي ساراماگو بود،‌كه حالا دارم مي خوانم، شماره ي ارديبهشت همشهري داستان را مي گويم، ارتباط او با گذشته چقدر شبيه حال و هواي من است، نمي گويم شبيه روايت من و خانم ننه، منتها من را برد به همان موقع ها، خيلي با حال بود.خيلي. مخصوصا جايي كه خودم شروع كردم به ساختن خانه ي قديمي خانم ننه، هماني كه دو طبقه بود، هماني كه تنور داشت، هماني كه يك بار گفتم،‌بعد شروع كردم به ساختن مسير خانه ي خانم ننه تا خانه ي احمد بابا (پدر پدرم)، تمام جزئيات در و ديوار و ورودي و حياط و خانه و باغ را، بعد سرك مي كشيدم توي طويله و نشخوار گوسفنداني را نگاه مي كردم كه نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي آنها را ديشب خورده ام. چه مي گويم، حسش را بي نقص منتقل كرده بود، تا جايي كه من هم تجربه كرده ام.

چهارم اين حال بدم بي ارتباط با اين مردمان نيست ها، زماني بود كه شهر كتاب بودم و در رشت، آنجا اگر مي خواستم حركتي كنم، كاري مي كردم كه با كلاس به نظر برسم،‌حتي اگر نبودم،‌ايجا بد است، اينجا بايد كاري كني كه بد بخت به نظر برسي، هي بنالي، هي غر بزني ، هي ...منم دارم از اين جا غر مي زنم نه؟پس بي خيال.