آه امروز خواب تا لنگ ظهر چقدر حال داد، مدت هاست که باید پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح بیدار شوم و تا پاسی از شب هم بیدار، این می شود که آدم کمبود خواب می آورد؛ خوب من هم استفاده کردم و خوابیدم.

بماند که امشب باز تا صبح توی جاده هستم و خواب با اعمال شاقه را تجربه می کنم و همین الان هم خوابم می آید.

گاهی که خیلی ناراحتم همین خواب برای دوری و بهتر شدن حالم کمک خوبی است، تنها سرت را می گذاری روی بالش و دنیایی دیگر را تجربه می کنی، دنیایی که قواعدش فرق می کند.البته بر عکس هم اتفاق می افتد که در خواب دچار کابوسی و کلی اتفاقات بد افتاده و وقتی بیدار می شوی و می فهمی که همه خواب بوده کلی عشق می کنی.نه؟

پس به احترام خواب

یک چرت کوچک می زنیم

فقط نمی دانم برادرش(مرگ) هم به اندازه ی خودش شیرین است؟