به سمت مرد رفتم، روی دوچرخه فلزی ثابت پارک نشسته بود و پا نمی زد، تنها دست هایش را این طرف و آن طرف حرکت می داد، مثلا داشت ورزش می کرد، بدون مقدمه گفتم که اگر نمی خواهد با این وسیله ی ورزشی کار کند بگذارد من کمی استفاده کنم. دندان هایش یکی در میان ریخته بود و کمی از ریشش سفید شده بود، با اینکه دم ظهر بود، کاموایی پوشیده بود و می خورد که پنجاه را داشته باشد.

با لبخند عذر خواست و سریع از دوچرخه فاصله گرفت، من هم کارم را شروع کردم، بدون اینکه تکان دادن دست هایش را متوقف کند کنارم ایستاد و بدون مقدمه ی اضافه گفت که مرض قند دارد، کمی جا خوردم اما به نشانه اینکه شنیدم سرم را تکان دادم، ادامه داد که بد مرضی است، ارثی است و از کار بی کارش کرده است، خدا شفا بدهد را کامل نپرانده بودم که داشت شروع به توضیح دادن کرد: سال 73 اومدیم همین خراب شده برای کار، اون وقت ها این شهرک صنعتی نبود، شهرک سال 74 ساخته شد، یعنی شروع شد ساختنش، ما هم می رفتیم جاده ی ایپک ریخته گری، حقوقم 20 تومن بود، اون موقع ها پول ارزش داشت(داغ پول و طلا و بساط یارانه را تازه می کرد)، یه زمین گرفتم همین کوچه پایینی 400تا تک تومن(نفهمیدم منظورش متری بود یا کلا، به حساب متری گذاشتم)، با باجناقم یه خونه ساختیم دو طبقه، الان هم دست مستاجره، اما چه فایده؟! تن آدم سالم نباشه ارزش نداره، الان انسلین آزاد می دونی چنده؟ هشت تومن، باز ما زیر نظر کمیته ایم وگرنه کلی پول دارو هامون می شد،حالا خواهر زن من سرطان گرفته، خدا نصیب نکنه، آمپول داره قد شیشه ی شربت، یک میلیون و هفتصد با دفترچه (دهان آدم باز می شود) ...

همین طور گفت و گفت و گفت، حتی در یک حرکت چریکی زخم های پاهایش را نشان داد که کاش نمی دیدم، در مورد شوهر خواهرش گفت که به خاطر همین بیماری یک پایش را از دست داده است و الی آخر.

پا زدنم تمام شد، رفتم سمت یک وسیله ی دیگر، همراه من آمد و حرفش را ادامه داد، همان لحظه یک جوان دیگر آمد و رفت روی دوچرخه نشست، حالا نوبت او بود و من بهترین فرصت را غنیمت شمردم و خسته نباشید را پراندم و رفتم.

آدم هایی که با درد زندگی می کنند کم نیستند، آدم هایی که با عشق زندگی می کنند و همین طور، می خواهید جز کدام دسته باشید؟ انتخاب با شماست.