نذر
به نام خدا
اعلام کردند که جلسه ساعت یازده و نیم شب برگزار میشود، دوان دوان خود را به بقالی سر کوچه رساندم و برای بیدار بودن تا صبح به مقدار لازم تخمه خریدم، تا بتوانم این جلسهی مهم و تاثیرگذار را به صورت خیلی زنده، پیگیری کنم.
نذر کرده بودم که اگر ممدجواد و جان را در یک کادر ببینم، کلی صلوات بفرستم و در هر ساعت شب که باشد، تا جایی که سقف اجازه بدهد، بالا بپرم و هورا بکشم ...
همسایهها شانس آوردند که در آن لحظهی سرنوشتساز خوابم برده بود، تنها حیف آن تخمههایی که پای پیامهای بازرگانی هدر رفت.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۰۵ ساعت 20:22 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))