نقیه

آخرین آب دیت وبلاگ مربوط است به (کمی بیشتر از) دو ماه پیش، در حالت عادی بهانه‌های جورواجوری برای به روز نرسانی وبلاگ در من وجود دارد، حالا که عذر تنبلی هم موجه است و البته گردن کس دیگری به نام سایت میزبان (بلاگفا). اما بهتر بود این تنبلی زیادی را کنار می‌گذاشتم و سری به فضای وبلاگ می‌زدم، این روزها که انواع و اقسام فضای مجازی در دسترس همگان است، دیگر به وبلاگ باید به دید نوستالژی نگاه کنیم.

2- ماه مبارک رمضان رو به پایان است، امیدوارم طاعات و عبادات تمام خوانندگان قبول باشد و امیدوارتر هستم که این ماه مبارک تاثیر مثبتی بر زندگی همه‌ی ما گذاشته باشد.

3- سریال تلوزیونی "پایتخت" که در ایام ماه مبارک رمضان در حال پخش است را نگاه می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که سیاست حتی در سریال‌های دوست داشتنی و کمدی، کام آدمی را تلخ می‌کند، به نظر من تمام قسمت‌های قبلی این سریال خیلی دل‌نشین‌تر و حال خوب کن‌تر! بودند تا این قسمت آخر، آن هم به خاطر نپرداختن به موضوع سیاست بود، موضوعی که به اندازه‌ی کافی در تاکسی و سرکار و مهمانی و ... درباره‌ی آن بحث می‌کنیم. کاش هما خانم در شورای شهر رای نمی‌آورد.

4- در این روزهای حساس مذاکرات برای تیم مذاکره کننده توفیق آرزو داریم و امیدواریم این بار به نتیجه مطلوب و خیر برسیم . ان شا الله.

هنگام


برای نوشتن هیچ وقت دیر نیست

فقط امیدوارم کسی که می‌خواند

به موقع باشد

لطفاً در هنگام رانندگی کمربند خود را ببندید

آنقدر خبرهای دردناک می‌شنویم که برای‌مان عادی شده، عادی شده بشنویم ده‌ نفر، بیست نفر، تعدادی به راحتی آب خوردن کشته شده‌اند، تعدادی از هم‌وطنان و هم‌شهریان‌مان جان‌شان را از دست می‌دهند و عکس‌تاعمل ما شده، یک "ای بابا" گفتن. نمی‌دانم تا کی ‌می‌خواهیم با جان خود و دیگران به راحتی بازی کنیم، می‌دانم این بازی کردن هم عادی شده است.

می‌خواهم بگویم که در هر جریان بدی که اتفاق می‌افتد باید به جای گشتن دنبال مقصر، علت را پیدا کنیم و بدانیم که تمامی آدم‌هایی که در این کشور زندگی می‌کنند، در مورد اتفاقاتی از این دست مسئول و (متاسفانه) مقصرند، می‌خواهم بگویم اما احساس می‌کنم، این جمله هم کلیشه و تکرار شده است، تکرار شده و مثل مردن آدم‌ها تنها با یک "ای بابا" ختم به خیر می‌شود.

خوش به حال آدمي

آدمي وقتي شاد است، شاد يعني از آن شادي‌هاي واقعي، نه از اين‌ها كه توي شبكه‌ي خانگي اين روزها منتشر مي‌شود و به اسم شاد و شادي به خورد خلق‌الله مي‌دهند، نه حتي از آن شادي‌هاي همراه قه‌قهه، همراه انرژي و بالا و پائين پريدن.

آدمي وقتي شاد است، از آن شادي‌هايي كه پدر وقتي خبر قبولي فرزند را مي‌شنود و سنگين و رنگين، لبخند مي‌زند و تبريك مي‌گويد، از آن شادي‌هايي كه مزرعه‌دار محصول‌اش را مي‌فروشد و حاصل زحمت‌اش را در دست مي‌گيرد و به سمت خانه حركت مي‌كند تا براي همسرش گوشواره‌ي نو و براي پسرش، لباس مرد عنكبوتي بخرد.

آدمي وقتي شاد است، از اين شادي‌هاي اول، همه چيز رنگي است، درختان و زمين و آسمان و در و ديوار و همسايه و همكار، همه و همه رنگي است، آرزوها و خيال‌ها و اتفاقات و خاطرات هم رنگي است، يك گرماي خاصي دارد اين رنگ وقت شادي.

آدمي وقتي شاد است، وقتي است كه بايد گفت: خوش به حالش.


دلستر عشقی

بین نوشابه و دلستر گیر کرده بودم، بین دیگرخواهی و خودخواهی، سر سفره یک بطری نوشابه و یک بطری دلستر گذاشته بودند و من که زودتر از بقیه رسیده بودم، به این فکر می‌کردم که درست است که دلستر را بیشتر از نوشابه می‌پسندم منتها این حس تنها برای من نیست، حتماً بقیه‌ی دوستان هم همین‌طورند. در این فکر بودم که چندتا از بچه‌ها وارد شدند و دور میز نشستند و شروع کردند به خودن و اول از همه برای خودشان دلستر ریختند و بعد برای من. دلستر هنوز در هوا بود و توی لیوان را پر نکرده بود که بحث شروع شد، بحث پشت میز شام خیلی بامزه می‌شود: روز عشق، روز ولنتاین.

سوال کلیدی در هنگام شام این بود: آقا کسی می‌دونه این روز ولنتاین تاریخ‌چه‌ش چیه؟

همه به هم نگاه کردند و در سکوت موجود فهمیدند که خبری از جواب نیست، بحث باید ادامه پیدا می‌کرد، برای همین هر کسی درباره‌ی اولین روزی که روز ولنتاین را کشف کرد، صحبت کرد، در کنسرت، در نمایشنامه‌ی هملت، از زبان دوست‌دختر سابق، توی تاکسی و از این جور چیزها.

سوال اول بحث اما همه را درگیر کرده بود، کسی وقت سرخاراندن نداشت یا دلش نمی‌خواست، بغلی بگیر خوان قرعه فال به نام ما خورد که در این مورد تحقیق و تفحص کنیم، در پیچ و خمِ فکر کردن به نحوه‌ی تحقیقات بودم که دیدم دو لیوان دلستر را بالا رفته‌ام و وجدانم درگیر روز عشق بوده است. ای داد بی داد.

آخ چسبید

امروز و دیروز میهمان داشتیم، یک میهمانی خانوادگی و گرم. چقدر باحال بود، واقعاً از لحاظ روحی به یک میهمانی احتیاج داشتیم، واقعاً چسبید، جا داره که از همه‌ی دستندرکاران تشکر کنم.

22 بهمن

امروز از آن روزهاي تاريخي است، البته در 35 سال پيش.

پدربزرگ از اتفاقاتي كه در تهران مي‌افتاد خبر داشت، براي همين تصميم گرفت كه فرزند دلبرش را از شلوغي بيرون بكشد، رفت تهران، شم خوبي داشت يا بر حسب اتفاق، پدر را 21 بهمن پيدا مي‌كند و برمي‌گردد، نرسيده‌اند كه خبر را مي‌شنوند.

-براي برگشت وقت هست، فعلاً بمان. اين را پدربزرگ به پدر مي‌گويد.

بعد از 35 سال شايد اتفاق ساده‌اي به نظر برسد، اما براي من اين اتفاق خيلي مهم است، اتفاقي كه نشانه‌ي مسئوليت پدربزرگ به پدر است، ارتباط پدر با پسري كه مرد شده ولي هنوز دل پدر براي پسر شور مي‌زند.

پدربزرگ از اين ريزه‌كاري‌ها زياد دارد و من عاشق اين ريز كارهاي بزرگ اويم.