امروز از آن روزهاي تاريخي است، البته در 35 سال پيش.

پدربزرگ از اتفاقاتي كه در تهران مي‌افتاد خبر داشت، براي همين تصميم گرفت كه فرزند دلبرش را از شلوغي بيرون بكشد، رفت تهران، شم خوبي داشت يا بر حسب اتفاق، پدر را 21 بهمن پيدا مي‌كند و برمي‌گردد، نرسيده‌اند كه خبر را مي‌شنوند.

-براي برگشت وقت هست، فعلاً بمان. اين را پدربزرگ به پدر مي‌گويد.

بعد از 35 سال شايد اتفاق ساده‌اي به نظر برسد، اما براي من اين اتفاق خيلي مهم است، اتفاقي كه نشانه‌ي مسئوليت پدربزرگ به پدر است، ارتباط پدر با پسري كه مرد شده ولي هنوز دل پدر براي پسر شور مي‌زند.

پدربزرگ از اين ريزه‌كاري‌ها زياد دارد و من عاشق اين ريز كارهاي بزرگ اويم.