به نام خدا

هر وقت دم در کارخانه بودیم، می‌دیدیم‌شان، می‌خواستیم وارد شویم و یا خارج شویم، بودند، منتظر ما بودند و به محض دیدن ما، دنبال ما می‌دویدند، دور هر کدام از ما چرخی می‌زدند و بعد می‌فرتند سراغ بعدی. ما را دوست داشتند یا نه، نمی‌دانم، ولی ما آن‌ها را دوست داشتیم، همیشه بخشی از غذای ما مال آن‌ها بود، اگر خوراکی هم همراه‌مان نبود، حتماً نوازش سهم آن‌ها می‌شد. بودند و ما هم به بودندشان عادت کرده بودیم انگار و حالا که نیستند، ما هم انگار چیزی کم داریم، همیشه نگرانیم، نگران اینکه چه می‌خورند و کجا می‌خوابند و چه می‌کنند؟ نکند کسی به خاطر چندر غاز آن‌ها را کشته باشد.