15
1-پُر چانه بود و پشت سر هم صحبت میکرد، اگر میدانستم اینقدر میخواهد فک بزند، کنارم برایش جا خالی نمیکردم، صندلیهای دیگر مینیبوس هم که جای خالی زیاد داشت، عجب غلطی کردم. وقتی کسی یک ریز حرف میزند باید پا برهنه بپری وسط و بحث را عوض کنی، من هم منتظر فرصت برای اجرای نقشه بودم که:
آقا شکر میون کلومت، اون ماشینرو ببین، پلاک 15، می دونی مال کجاست؟
نوار صحبتها پاره شد و رفت توی فکر، 15، 15، 15 ،15 ... به خودش فشار آورد، فشار آورد و فشار ...
گفت: مشهد، اهواز، همون ورا باید باشه.
مشهد کجا؟ اهواز کجا؟ هنوز فکرم شروع نشده بود که حرفش دوباره شروع شد.خدای من نه.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۰۶ ساعت 9:26 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))