سلام برادر

من خوبم، امیدوارم تو هم خوب باشی، هر چند هر عقل سلیمی این احتمال را می‌دهد که تو خوبی و حتی چیزی آن ور تر، دعا می‌کنم که برای تو و زندگی جدیدت، همیشه این طور باشد.

یادت هست داستانی را که "حاج آقا" برای ما تعریف می‌کرد؟ داستانی در مورد اینکه زن زندگی را می‌سازد، یادت هست؟ در آن داستان مردی هست که حرف می‌فروشد، به مردی تنبل حرف فروخت و او را از بدبختی و فلاکت نجات داد. یادت هست؟ عجیب با آن مرد فروشنده‌ی حرف احساس همزاد پنداری می‌کنم، عجیب. از همان وقتی که این داستان را شنیدم، خودم  را در هیبت مردی با عبا و دستار و البته ریش و سبیل بلند دیدم، که به دراویش شبیه است و زیر لب ذکر می‌خواند و به هر کسی که از کنارش رد می‌شود، می‌گوید: حرف دارم، حرف، بیا گوش کن، بیا بخر، بیا استفاده کن، بیا ...

راستش را بخواهی این روزها بازار کساد است،بدجور کساد است، آنقدر مردم گرفتارند که حد و حساب ندارد، آنقدر هم حرف مفت شنیده‌اند که قیمت حرف کم شده، برای خود من که بدتر، دیگر کسی حرف‌ام را مفت هم نمی‌خرد، مانده‌ام با این اوضاع و احوالِ گرانی و شبِ عید و ... چه کنم؟

امروز دل‌خوشی‌ام همین است که دنیا به کام تو ست، دنیا به کامت باشد، تلخی حرف‌ام بگذار به پای دور گردونی که همیشه از او شکایت داشته‌ایم، دور گردونی که خدا می‌داند چه خواب‌ها که برای ما ندیده است، دوری که تمام می‌شود، چه سخت و چه سهل، چگونگی برخورد ما با آن مسئله است، برادر جان.

فعلاً همین.