دیالوگ احساسی
صبح زود بود
ماشین یک دور برگردان را دور زد
و تا آن موقع که رو به مغرب بودیم
به سمت مشرق چرخیدیم
صحنهی فوق العادهی طلوع آدم را مجذوب میکرد
در زیبایی غوطه نخورده بودیم که گفت:
بی پدر مادر عجب طلوعیه!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ ساعت 11:55 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))