به یاد هوگوی عزیز
هوگو چاوز، رئیس جمهورِ کشور ونزولا درگذشت. من کمی دیر از این خبر مطلع شدم، وقتی مطلع شدم که ایشان فوت کرده بودند و در کشورم عزای عمومی اعلام شده بود، او نیز در وداعی باشکوه با مردماش خداحافظی کرده بود. دیر مطلع شدم و طبیعتاً دیر هم عکس العمل نشان میدهم. در ابتدا به همهی دوستداران آن یار سفر کرده تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که هر چه خاک آن مرحوم است، بقای عمر شما باشد.
و اما بعد اینکه مرگ هوگو چاوزِ فقید من را به شدت درگیر موضوع مرگِ انسانهای معروف کرد، مرگهایی که سخت باور میکنیم، بهتر است بگویم: سخت باور میکنم. اگر به من نخندید باید اعتراف کنم که از وقتی خبر فوت ایشان را شنیدهام، چپ و راست یاد خدابیامرز "بی نظیر بوتو" میافتم، آن را هم باور نمیکردم، باور نمیکنی؟
هم من میدانم و هم شما، که بحث مرگ، چه برای خود و چه برای کسی که میشناسیم باور پذیر نیست، منظورم باور واقعی است ، یک باور قلبی که در اعمال انسان هم تاثیر داشته باشد، اگر باور داشته باشیم که مرگی هست برای خیلی چیزها حرص و جوش نمیخوریم، اگر قرار باشد چیزی تمام شود به خاطرش هر کاری نمیکنیم، این موضوع البته در مورد مرگ خود ما صادق است، اما تاثیر باور مرگ کسی که میشناسیم بر اعمال و رفتار ما چه میتواند باشد؟
چند روز پیش دربارهی یک موضوع کاری با مدیر کارخانه بحث میکردم، بحث در مورد انجام بهتر کارها بود، از دهان ما این جملات بیرون آمد:
شما اگر نیرویی را در اختیار ما قرار بدهید، وقتی که خود شما هم بخواهید از این نیرو استفاده کنید باید با ما در میان بگذارید ...
جمله تمام نشده، آسمان شرکت تیره و تار شد و دعوا راه افتاد، اولین چیزی اتهام من بود، ندانستن حد و اندازهی خودم بود. قصد ندارم از خودم دفاع کنم، به هر حال من اعتقادی داشتم که بیان کردم، اعتقاد اینکه انجام کار مهمتر از شخصیتها هستند و دید من مثل ایشان، نگاه طبقاتی به انسانها نبود. اما حرفهایی که رد و بدل شد من را به موضوع باور مرگ نزدیکتر کرد، باور مرگ برای کسی که میشناسم اینجا بدردم خورد، این آدم با تمام ادعاها فانی است، با تمام ادعاها، دستش بسته است و تمام میشود، همیشگی نیست و چیزهایی در همین مایهها.
حالا هم کسی از این دنیا رفته، کسی که میشناسیم،کسی که حداقل ما را دوباره دربارهی مرگ به فکر فرو برد. فکر مرگ او، فکر مرگ مدیر کارخانه و فکر مرگ خودمان.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))