از بلقیس سلیمانی مطلبی نخوانده بودم که خواندم ، بازی عروس و داماد از انتشارات چشمه ، موضوع بیشتر این مجموعه داستان حول مرگ می چرخد ، هر چند زیاد حال نکردم ولی بعضی داستان هایش بد نبود. این تنها اتفاق روزی که در شهر کتاب بودم نبود ، مشتری ها این روزها وقتی دور قفسه ی شعر می چرخند من هم می روم و با مقدمه یا بی مقدمه "رنگ های رفته ی دنیا"ی گروس عبدالملکیان را یا "کتاب نیست" علیرضا روشن را می گذارم کف دستشان و می آیم ، دیروز به یک مشتری که مثل خودم عشق "فاضل نظری" بود هم کتاب گروس را دادم ، گفت : از گروس خوشم نمی آید. شعری از کتاب برایش خواندم ، از خواندم تعریف کرد ولی کماکان قشنگ بودن چیزی که شنیده بود را تنها در شنیدنش یافت نه در خواندنش(چی گفتم؟!) خلاصه بحث شروع شد و من چه کیفی می کردم وقتی چند تا کتاب و شاعر در سبک های نزدیک فاضل نظری معرفی می کرد که بیاوریم ، در بین بحثمان از کسی یاد شد بنام "نجمه زارع" که متولد 61 بوده و شعر می گفته ها ، حاشیه اش هم همان کلمه "بوده" است ، سر عمل جراحی بینی فوت کرده در سال 84 ، شعر هایی دارد فوق العاده ، یکیش این:

تو نیستی و این در رو دیوار هیچ وقت

غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت ...

اینجا دلم برای تو هی شور می زند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت ...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمی شود ، اخبار هیچ وقت ...

حیفند روزهای جوانی ، نمی شود

این روزها دومرتبه تکرار هیچ وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده ام برات سزاوار ،... هیچ وقت

بگذار من شکسته شوم ، تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچ وقت ...

....

لذت بردم و حال کردم

همین دوست خبر داد که کار جدید فاضل نظری هم در راه است  و من منتظر

بعد از خواندن شعر می خواهم در خودم فرو بروم و فکر کنم

کلمات را دوباره زیر زبانم مزه مزه بکنم و لذتش را در آرامش امتحان کنم

گوسفندان را حالا درک می کنم

فقط نمی دانم موقع نشخوار ، با چشمان خمار ، آن گوشه ی دنج طویله ، به چه شعری فکر می کنند ...