استاندارد
روزی که گذشت آنقدر خسته ام کرد که شب وقتی رسیدم خانه اصلاً نفهمیدم کی شد ساعت دو و چرا من با لباس نقش زمین بودم !!
باید در یک ساعت در دو جا حضور می داشتم ، شهر کتاب مرخصی گرفتم و خودم را رساندم به افتتاحیه اولین دوره نمایشگاه استاندارد ولی وقتی قرآن می خوانند و سرود ملی پخش می شد و روبان ها قیچی می شد من تنها گوشه ای در اتاقی مشرف به نور خورشید و بیابان برای خودم پشت همین لب تاپ داشتم دغ می کردم که چرا یک افتتاحیه را از دست داده ام ،چرا؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۰ ساعت 14:24 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))