این روزها خیلی یاد سربازی می افتم ، دورانی که با تمام سختی ها و البته تجربه های نابش برای من گذشت ولی این قصه برای نوع بشر(مخصوصاً ایرانی اش) حالا حالا ها ادامه دارد. یک دوست کچل را ملاقات کردم که اتفاقاً سرباز نیروی انتظامی بود و در دوران آموزشی و شروع کردم به نصیحت کردن و خاطره گفتن و آسمان و ریسمان بافیدن که ای جوان بهره ببر از دورانی که به ظاهر سخت است ولی تو را مرد بار می آورد ، دورانی که آستانه ی تحملت را در شنیدن حرف های کلفت بالا می برد ، دورانی که غرور را می بوسی و می گذاری کنار ، دورانی که .... دورانی است.

این دوران به من چیز های زیادی  آموخت که کمترینش این بود که من به درد پلیس شدن و این قرتی بازی ها نمی خورم ، ارتباط با مردم در حالتی که یک اشتباه کرده اند و حالا باید پای اشتباه شان بمانند و نمی مانند ، در تمام طول مدت سربازیم اتفاق افتاد ، مردم در این حالت ها وحشی می شوند و پرخاش می کنند و نازنین مردم را باید از دید من سرباز می دیدی نه از دید سوپر استاری به نام رضا کیانیان که همه وقت رسیدن به او دست و پایشان را جمع می کنند و خود بهتر می دانی.

دوران مقدسی که گاهی می نشینی کناری و به خودت اول از همه و بعد اطرافیانت و بعد برو تا آخر ... حتی مملکتت هم بد و بیراه می گویی و بعد با خود زمزمه می کنی: خدای من ، خدای خوب و مهربان که در آسمان هایی ، خدایی که دشت های وسیع را آفریدی ، خدایی که جنگل انبوه و دریا ی خروشان را آفریدی ، خدایی که نغمه ی دل انگیز یک پرنده را آفریده ای ..... و خدایی که همین نسیم صبح گاهی را آفریدی ... چرا نمی فهمم کلیت این جهان و ملک را ؟ چرا نمی فهمم این قانون های خود ساخته را؟ ... چرا این آدم ها را نمی فهمم؟ ... چرا خودم را نمی فهمم؟

و خدا با انگشت کودکی جواب می داد که روی ماشه اسلحه تو می رود ولی شلیک نمی کند تا تو بفهمی کسی حواسش به تو هست حتی اگر تو خودت و او را فراموش کرده باشی.