آدم نیاز دارد گاهی خالی شود ، هی خودت را نگه داری که چه ؟ گاهی می خواهی بریزی بیرون به هر دلیلی و با هر دیالوگی و عمراً کسی در آن موقع ساکت بنشیند و نگاهت کند، خوب من هم رسیدم به آن موقع، خودم را روی همکارم خالی کردم ، هر چه بود و نبود، از مشهد تا الان را ریختم روی سرش ، واژه ها را می دیدم که از سر و صورتش می ریزد پایین و او ساکت گوش می کرد، هر چه حرف به دیگران زده بودم کافی بود الان باید به اصل مطلبی حرفم را می زدم و به کسی که به او مربوط بود باید می گفتم، می گفتم که آخر یک سوتفاهم و این همه وقت دلخوری؟ یک سفر و این همه حاشیه ؟ یک کار و این همه دردسر؟یک حرف و این همه پیامد؟ گفتم و گفتم و گفتم .... تا خالی شدم

آخی ای گفتم و خودم را آماده کردم تا دوباره از نو پر شوم ، دوباره حرف هایی بشنوم که شنیدنی نیست ، حرف هایی که ... همکار هم گفت ولی نه حرفی که منتظرش بودم و خودم را برایش آماده کرده بودم ....

همه چیز قابل حل است منتها با گفتگو ، سو تفاهم تا دو طرف در موردش حرف نزنند همان سو تفاهم می ماند و اگر بزرگتر نشود به مرور زمان ، مطمئناً کوچک تر نخواهد شد، خدا انسان را ناطق آفرید و حکم کرد که انسان از این نعمت بهره ببرد و این بهره نه در تقابل با حیوانات وحشی بود که به شکارش می رفتند ، نه جانم ، برای ارتباط در جامعه ای انسان ساز و بشری است با دیگران ، دیگرانی که تا حرف نزنی آن ها فکر می کنند که تو درکشان نمی کنی و ایضا تو هم .(ر.ک.the others به تاریخ 900722)

به همین راحتی و با یک گفتگو سو تفاهم ها و فکر های بد و پیش داوری ها و سوظن ها برطرف شد ، حالا کافی است کسی بخواهد که گفتگو کند و مشکل را رفع کند ، به محض خواستن حل می شود منتها ...

هیتلر یک جمله دارد که می گوید برای جنگ تنها یک طرف بخواهد کافی است ولی برای صلح هر دو طرف باید بخواهند . و این حرف ساده است ولی نتیجه اش بزرگ ، به بزرگی جنگ جهانی.