روزی که گذشت خوب بود ولی عالی نبود

یادم هست در یک پست در مورد ملاقات با همسر بیژن نجدی نویسنده "یوزپلنگانی که با من دویده اند" صحبت کردم و چقدر لذت برده بودم از هم صحبتی با ایشان ، منتها امروز این آدم را از زاویه ی دیگری هم دیدم ، از زاویه ی شاگردان استاد در دبیرستان و آن هم سر کلاس ریاضی ، یکی دختر و یکی پسر ، دختر با احترام از استاد یاد می کرد ولی پسر کمی رُک بود و راحت تر حرفش را می زد : بچه ها مثل سگ ازش می ترسیدن ، یه عصا داشت که بیشتر به خاطر افه همراهش بود و گاهی بچه ها رو با اون می زد ، خیلی اعصاب نداشت . دنبال روحیه ی لطیفش می گشتم در درس دادن برای همین پرسیدم : سر کلاس شعری چیزی می گفت؟ به هیچ وجه ، این را دختر ( که حالا زنی بالغ است) هم تایید می کند.

ابتدای کتاب داستان های ناتمام نوشته شده :

من به شکل غم انگیزی بیژن نجدی هستم

متولد خاش ، گیله مرد هم هستم

متولد 1320 ، سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد

تحصیلات : لیسانسه ریاضی

یک دختر و یک پسر دارم

اسم همسرم پروانه است

او می گوید ، او دستم را می گیرد ، من می نویسم.

به میزان لطافت روحیه پی بردید؟

کتاب "کافکا مختصر و مفید" نوشته ی دوید مایروویتز را تمام کردم ، چقدر احساس مزخرفی داشتم وقتی در مورد کافکا می خواندم ، کتاب هم اگر تصویر سازی های "روبرت کرومب" را نداشت عمراً حتی یک صفحه ادامه می دادم ، باز همان حکایت قدیمی شاهکار خواندن است دیگر ، همه می گویند این داستان شاهکار است ولی تو از هر زاویه ای که به آن نگاه می کنی پرت و پلاست ، باید یه کافکا شناس! پیدا کنم و در حالی که دست به یقه اش هستم ازش بپرسم که کجای مسخ شاهکار است ؟ها؟

سر کار خمار کیبرد بودم برای تایپ ، کلمات می آمدند و می رفتند و من تنها نظاره گر رفتن شان بودم ، حسش هم بود ، اینکه گوشه ای دنج پیدا کنی و روایت کنی چیزی به نام زندگی را و اتفاقی به اسم روز را و موجوداتی به نام آدم را و حرکاتی به نام عشق را و ... الان من چقدر خوشبختم.

پی نوشت:

+ همین الان که دارم این پست را ارسال می کنم ، باران می آید ولی مریضی من خوب شده و دیگر باران نمی خواهم ، ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا.

+ فردا مراسم شادی یک دوست است ، من نمی توانم بروم ، اول بر باعث و بانیش ... و دوم آرزوی بهروزی برای او ، برای خواننده وبلاگم ، برای ثمین.