نوستالژی
چهل دقیقه منتظر ایستادم تا این کامپیوتر لکنته خالی شد، قبل از من دو تا بچه جقله نشسته بودند و من نمی دانم با اینترنت چه می کردند، خدایی نمی دانم، امان از بچه های امروزی، زمان ما آتاری بود و عشق هواپیما بازی و زیاد کله مان بوی قورمه سبزی می گرفت هوس سگا می افتاد توی سرمان، این آخرها هم که کلوب بازی ها و تفریحات سالم پرواز پلی استیشن آورده بود، عیبمان می آمد جز فوتبال سمت بازی دیگری برویم، ناسلامتی بزرگ شده بودیم ها. اما خداییش هیچ چیز برای من هفت سنگ نمی شود، خیلی وقت هست هوس کرده ام یک دست هفت سنگ حرفه ای و درست و درمان بازی کنم، آخ خدایا، الک دولک را که نگو، باز خدا را شکر که گل کوچیک هر سال یک بار نصیبمان می شود ولی آن اصالت سابق را هم ندارد، می دانی داریم زور می زنیم تا خاطره ای را زنده کنیم، داریم برای دل نکندن از گذشته ی شیرین تلاش می کنیم، داریم همه ی این کارها را می کنیم، حتی به بهانه ی توضیح در مورد بچه هایی که قبل از من پشت همین کامپیوتر نشسته بودند.
راستی من می خواستم چی بگم؟
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ ساعت 19:36 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))