همشهری داستان را در دست دارم و قدم زنان تا به مقصدم برسم مطالعه می کنم، گفتگویی است با ایزابل آلنده درباره‌ی زندگی و آثارش. همین طور سر به زیر دارم قدم می زنم و با خودم فکر می‌کنم که چرا یک ماژیک فسفری همراهم نیست تا جاهایی که دوست دارم برایم تکرار شود را نشان بگذارم که سلام مهندس عابر پیاده من را از این حسرت کوچک بیرون می‌کشد و روبروی منوچهر می‌گذارد، چه خبر و کجا می‌روی و همین جا و خیلی شلوغ بود و خداحافظ، همین می‌شود تمام مکالمات ما، تا دوباره به حسرت کوچکم برگردم، ترکیب ایزابل آلنده و منوچهر را کنار هم قرار می‌دهم و به تفاوت دنیایی که درونش هستم و دورنش هست، فکر می‌کنم، به تفاوت دنیا ها فکر می‌کنم و سرم را بالا می‌آورم، حالا دیگر نمی‌شود خواند، باید تحلیل کرد، منوچهر اصلا اسم آلنده را شنیده؟ من به چه چیزی فکر می کنم و او به چه چیزی؟

زنی در چند قدمی من حرکت می‌کرد، یک خانم چادری با کفش‌های سیاه، یک توده‌ی سیاه که می‌دانستم انسان است، می‌دانستم زن است و نمی‌دانم از کجا (شاید آرام آرام راه رفتنش) می‌دانستم که میانسال است، آن زن به چه چیزی فکر می‌کند، آلنده را می‌شناسد؟ عمراً را سریع به خودم گفتم و سعی کردم کمی سرعتم را افزایش دهم تا به زن برسم و در مورد حدسم درباره‌ی سن زن تحقیق کنم، شاید یک درصد احتمال داشته باشد که منوچهر اسم آلنده را شنیده باشد ولی این زن حتی یک درصد هم نشنیده است، می‌رسم کنارش و با فاصله از او عبور می‌کنم، چهره اش را می‌بینم، حدسم درست است، این آدم دارد به شوهرش و بچه هایش فکر می‌کند، به جاری و باقی فامیل‌های ریز و درشت فکر می‌کند، به مهمانی فردای زن همسایه فکر می‌کند و به غذای ظهر، دغدغه‌های یک زن میانسال در یک شهر کوچک در کشور ایران.

آلنده، منوچهر و زن را رها می‌کنم، به نقطه‌ای که هستم باید برگردم، به خودم باید توجه کنم، اینجا چه کار می‌کنی حسین؟ جای خودم را در عالم می خواهم پیدا کنم، شاید آن مقایسه‌ی خنده دار بین این سه نفر هم علتش این باشد، که من کجا هستم؟ من چه کسی هستم؟ جواب های منطقی را باید پیدا کنم و بفهمم که چرا هستم؟ من اینجا، در این نقطه چرا هستم؟ چرا؟