مالیخولیا
لباس کار را در دستم گرفته بودم و کمی تند قدم بر می داشتم تا به سرویس برسم، از لابلای بچه هایی که در پارک مشغول بازی بودند رد شدم و خودم را به خیابان پرت کردم، بچه ها با تمام ناز بودنشان، برای من ترسناکند، انگار نزدیک گوی شیشه ای ظریفی هستی که هر لحظه امکان شکستنش هست، دوری می کنم، قبلاً این طور نبودم، شاید این طور شدم، نمی دانم. برای همین سریع از کنارشان گذشتم و خودم را در خیابان دیدم، خودم را دیدم و پیرمرد را، پیرمرد با تمام وجود داشت کلمه شکستن را به من نشان می داد، لباس های پوسیده و یک رنگ، چهره ی افتاده و غمگین، یک صندلی چرخ دار را هدایت می کرد، صندلی خالی بود، عصای پیرمرد هم روی صندلی، به نظرم آمد صندلی مال خودش است، از آن به جای واکر بهره می برد. پیرمرد با تمام شیشه ای بودنش و ترک های کوچک و بزرگش داشت به من نگاه می کرد، زل زده بود و چشم هم بر نمی داشت، مهم نبود که سرعت حرکتم چقدر است، فقط نگاه می کرد، می خواستم فرار کنم، می خواستم بدوم، می خواستم بترسم، می خواستم نبینم اما نشد.
در مینی بوس را باز کردم و بدون سلام به کسی نشستم روی اولین صندلی که خالی بود، تمام راه از پارک تا مینی بوس را مرور کردم، با خودم کلنجار می رقتم، پیرمرد و بچه های شیشه ای، آدم هایی که نزدیکشان بشوی می شکنند، از هر دو فرار کردم ولی تا کجا؟ تا کی؟ نابودی وقتی اتفاق می افتد که می گویی: چرا؟
من چیزی بودم بین این دو شیشه، در حال شکستن شاید، اما یک جای کار درست نبود، یک جایی از این فکر می لنگید، نتیجه اش را می گویم، این نتیجه ی زندگی نبود، پیرمرد همه ی انتهای زندگی نبود، پس چه بود؟
چرا من اینقدر با خودم مالیخولیایی شده ام، باز حس می کنم جایی که باید باشم نیستم. جایی میان کلمات گم شده ام.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))