خونه لاکان
یادم می آید آخرین بارهایی که وبلاگم را از همین مکان آب دیت کردم، چقدر ناراحت و عصبانی بودم، آخرین آب دیت شاد من در این مکان مربوط بود به روز پدر، یادش بخیر، واقعاً برای من روز خوبی بود، هر چند بد تمام شد. اینجا را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، بخشی از خاطرات من از شمال در این مکان بوده و البته شامل خاطراتی تلخ و شیرین است. حقیقتش را بخواهی شیرینیش بیشتر بوده، یک جاهایی در این دنیا هست که حتی اسمشان را هم نشنیده ای، اما دست بر قضا، می روی همان جا و کلی خاطرات ریز و درشت در کوله ی ذهنت پر می کنی و بر می گردی. شاید هم ماندنی شدی، خدا را چه دیدی؟ برای من اینجا هم همین طور بود، همین طور هست، جایی که اصلا اسمش را نشنیده بودم و حالا برای من مفهومی بیشتر از یک مکان دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۴ ساعت 17:15 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))