دفه بعد!
سر در گریبان و خسته از کار در سرویس برگشت نشسته بودم که صحبت های همکار صندلی جلویی با راننده توجهم را جلب کرد:
-آقا سید میفروشی؟-نه فروشی نیست-استفاده کنم پول شارژشو بهت میدم-باشه مورد نداره.
این مکالمه که تمام شد ناگهان یک تودهی ابر سفید روی "چلک" ( لقب یکی از همکاران است و معنی و مفهوم آن "حلبی" است) خالی شد، فضای مینی بوس خیلی زیاد بود؟حالا باید پودر کپسول آتش نشانی هم استنشاق میکردیم، در سه سوت راننده مینی بوس را نگه داشت و همهی همکاران در انواع و اقسام حرکتهای چریکی و ضد ایزایی خود را از مینی بوس به بیرون پرتاب کردند، تازه داشتیم هوای تازه را به ریه میکشیدیم که دیدیم، کپسول دست یکی دیگر از بچه هاست، بیچاره "چلک" تا دهان باز کرد که بگوید نکن، دهانش و در واقع کل وجودش پر از پودر شد، همکار کپسول به دست تا خالی کردن کامل کپسول روی "چلک" که به اندازهی پنجاه متر در انظار عمومی این کار را ادامه داده بود، انگار که کپسول یک بار مصرف باشد آن را انداخت توی جوب و هر هر خندید. یک صدایی در ابراها پخش شد که هوی بی شعور اونو بیار، بعداً استفاده میشه ها و یک صدای دیگر که میگفت: جدی؟ همه را به خنده انداخت.
بعد از ختم جریان، یکی یکی دوباره سوار شدیم و تنها "چلک" بود که سر پا سفید شده از پودر، نمیتوانست بنشیند، بعد از چند دقیقه صحبتهای دوبارهی همان همکار اول که در مورد خرید و شارژ کپسول با راننده حرف زده به گوشم رسید، آقا سید من فکر کردم، کفه، نمی دونستم پودره، آقا سید هم همان طور که فرمان را می چرخاند گفت: بگو نمیخوام پول شارژشو بدم، آخه اینم بهونهس تو میاری؟! بعد همکار گفت: پول شارژ که مسئلهای نیست، ولی من که بیشترشو استفاده نکردم!!
صدای پشت سرم ، همان همکاری بود که بیشتر کپسول را خالی کرده بود، داشت با خنده به بغل دستیش میگفت: خیلی حال داد، کاش آتیشش زده بودیم، خاموش کردنش بیشتر حال می داد!!
با خودم فکر می کردم من با چه قوم خون خواری همکار شدهام که بغل دستی گفت: عیب نداره، ایشالا دفه بعد.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))