این وقت ها خواب های عجیب زیاد می بینم، خواب سیل، قحطی، کشتار و ... دیشب خواب مرغ و خروس سفیدی را می دیدم که مثل گنجشک و توی خانه برای خودشان لانه ساخته بودند، خروس روی کرسی بود و مرغ روی زمین، یک گربه ی سیاه کوچولو هم بود که من در تمام طول خواب به این فکر می کردم که از کجا آمده یا کی به دنیا آمده؟

قبل تر هم خواب یک کشتار جمعی را می دیدم، مثل آدم هایی که از شر یک بیماری افیونی فرار می کنند، در خواب هیچ کس را نمی شناختم، همه همدیگر را می کشتند، همه. مردی که یک دستش قطع شده بود و داشت جان می کند، در دست دیگرش یک چاقوی بزرگ بود که با آخرین توانش می خواست من را بکشد و نمی توانست.

قبل ترش خواب این را می دیدم که زندانی هستم، در ایستگاه مترو، یادم هست که می خواستیم فرار کنیم، (فرار از زندان)، فرار می کردیم و وقتی احساس می کردیم آزادیم متوجه می شدیم هنوز در حصاریم، هی تکرار می شد، هی تکرار می شد.

قبل ترش خواب دیدم سیل آمده، اصلاً آبی ندیدم، وحشت سیل بود که حس می کردم، الان می آید و غرقمان می کند، تنها وحشتش بود، وحشت ...

هنوز دارم فکر می کنم به گربه سیاه کوچولو، از کجا آمده بود؟ کجا رفت؟