کافه ای وسط رشت
وقتی دوست عزیزم، ثمین آمده بود به من سری بزند و قرار شد ناهار مهمان من باشد، برای ناهار دو انتخاب جلوی پایش گذاشتم، گزینه ی یک: رستوران شیک در بالای شهر و خوردن پیتزا، گزینه دو: کافه ای احتمالاً شلوغ در وسط شهر و خوردن دیزی. گزینه دوم انتخاب شد، زیاد هم پای پی نشدم که بدانم به خاطر دیزی گفت برویم یا به خاطرات توضیحات من در مورد کافه ها در رشت.
اگر کسی از من در مورد شناخت مردم رشت بپرسد، می گویم اول برود یک کافه پیدا کند و بنشیند آنجا و بی دغدغه یک چای بخورد، نمی خواهد زیاد زحمت بکشد و با کسی آشنا شود، بنشینی کنار یک پیرمرد سر زنده ی رشتی تمام است، خودش برایت می گوید، خودش از خودش و از جانب تو سوال می پرسد و جواب می دهد، روابط حاکم در کافه ها هم جالب است، تنگ هم می نشینند و از مسابقات فوتبال حرف می زنند، از خاطراتی گم در سال های دور و این اواخر در مورد یارانه ها. سن مردمی که کافه می روند اغلب میانسال به بالاست، جوان های رشت را یا باید در کافی شاپ ها پیدا کنی و یا در قلیان سرا ها! برای همین است که می گویم برای شناخت رشت اول باید بروی کافه، چرا که می بینی یک مرد با بخشی از تاریخ این شهر می آید می نشیند کنارت و چای می زند توی رگ.
چند وقت پیش رفته بودم توی کافه ای برای خودم یک املت سفارش داده بودم و داشتم با ولع تمام می خوردم که دیدم ای دل غافل لای نان بربری ها یک سوسک است، من را می گویی، قاطی کردم اما داد و فریاد نه، شاگرد کافه را صدا کردم و گفتم:این چیه؟ نگاهی به سوسک کرد و سری از تاسف تکان داد و اخم هایش در هم رفت و ... نان ها را ریخت سطل آشغال و در همان ظرف دوباره نان ریخت و دوباره جلوی من گذاشت، مبهوت بودم، دستم را گذاشتم روی سینه ام و با تمام مسخره گی که بلد بودم گفتم: من عذر می خوام از محضرتون که گفتم سوسک توشه، گفت: خواهش می کنم، این چه حرفیه.مغز من در 100 سال پیش دور زد و برگشت، زمانی که پدر چارلی چاپلین بچه هایش را می برد یک غذای خوری شیک و بعد از خوردن غذا، گارسون را صدا می زد و سوسکی که خودش داخل بشقاب انداخته بود را نشانش می داد و می گفت:این چیه؟ و گارسون هم علاوه بر عذرخواهی وعده ی غذای مجانی دیگری می گذاشت جلویش و ... چه می گویم؟ کافه باید کثیف باشد، اگر اینها می خواستند بهداشت را مثل رستوران و کافی شاپ های گلسار رعایت کنند که می شدند همان، تعارف و بهداشت و این فوفول بازی ها را بریز دور و بیا بشین توی یکی از این کافه ها و تجربه ای را حس کن که انگار داری با این مردم زندگی می کنی، با این ها در کافه بازی اتلتیکو بیلبائو با رئال سوسیداد را با حساسیت فینال جام جهانی تماشا کن و به دنیایی بخند که پیر شده و خودش هم آمده آن گوشه ی کافه نشسته و یک چای کوچک سفارش داده و با قندی که بین دو لبش گذاشته زیر چشمی تو رامی پاید که بنشینی و بی دغدغه غذایت را تمام کنی.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))